باز باران با ترانه

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شادوخرم نرم و نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم از لب جوی

دور می گشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی

پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره،خواه روشن

هست زیبا،هست زیبا،هست زیبا

قیصر امین پور_روحش شاد

خا طره ی شب چهارم....

دو گلوله بر سر طفل خورده بود.اطاقی پاکیزه و محقر و آرام و آراسته بود.شاخ گلی بر تصویری دیده میشد و جده ی پیری در آنجا می گریست.بچه را آهسته برهنه کردیم.دهان بیجانش گشاده و چشمان وحشت زده اش غریق مرگ بود.چنان می نمود که بازوان فرو آویخته اش تکیه گاهی میجوید.فرفره ای از چوب شمشاد در جیب داشت گلوله سرش را چنان سوراخ کرده بودند که انگشتی در آن جای میگرفت.درخت توتی را که شیره از آن فرو می چکد دیده اید؟سر او هم مانند چوبی سوراخ بود. وقتی که لباس از تن طفل برون می کردیم جده اش برو نگریست و گریه کنان گفت:چقدر سفید است!چراغ را نزدیکتر بیاورید.خدایا زلفهای قشنگش بر شقیقه چسبیده است! سپس بچه را بر زانو گرفت. شب شوم غم انگیزی بود.هنوز از کوچه صفیر گلوله بگوش میرسید و اطفال دیگری را می کشتند.یکی از ما گفت:باید بخاکش سپرد.پارچه ی سپیدی از گنجه ی چوب گردو بیرون کشیدیم.ولی جده اش او را پیش بخاری می برد.گفتی که می خواهد اندام خشکیده اش را گرم کند.ولی افسوس که چون دست سرد مرگ به چیزی رسید دیگر با آتشهای این خاکدان گرم شدنی نیست!پیرزن خم شد جورابهای بچه را از دو پایش بیرون کشید .پاهای مرده را در دستهای فرسوده ی خود گرفت و گریه کنان فریاد زد:آقا خیلی غم انگیز و جگر سوز است این بچه هشت سال بیشتر نداشت به مدرسه می رفت آموزگاراتش ازو راضی بودند.آقا هر وقت که من می خواستم نامه ای بنویسم او برایم می نوشت.آیابعد از این بچه ها را هم می کشند؟ایوای!پس همه قاتل و راهزن شده اند؟انصاف بدهید این بچه بامداد امروز پیش این پنجره در کوچه بازی میکرد.چرا این وجود کوچک بدبخت را کشتند؟از کوچه می گذشته است برو یش تیر انداخته اند.آقا نمیدانید مثل حضرت عیسی ملایم و مهربان بود .من پیرم مردنم خیلی ساده و طبیعی است .آقای بناپارت می توانست به جای فرزندم مرا بکشد! سپس اندکی خاموش ماند.گلویش را گرفته بود.پس از لحظه ای باز دوباره زبان گرفت ما هم گرد او می گریستیم.گفت:ترا بخدا به من بگوئید که بعد ازو با تنهایی چکنم؟از مادرش جز او یادگاری نداشتم برای چه او را کشتند؟آخر علتش را به من بگوئید این بچه که زنده باد جمهوری نگفته بود!ما همگی کلاه در دست اندوهگین ایستاده بودیم و سرا پای وجودمان در آن عزای تسلی ناپذیر میلرزید. ویکتورهوگو

باران

همیشه از پس گریه های عمیق روح ها لبخند می زنند. درست همچون رنگین کمان که لبخند آسمان پس از باران است.

حدس بزن

آن چیست که همه بدن آن آب است.دشمن آن آب و دوست او هم آب است؟

چقدرزود

چقدر زود دیر میشه

عید سعید غدیر خم

در18 ذیحجه سال 10 هجری قمری حضرت محمد(ص)هنگام مراجعت از حجه الوداع در حضور یاران و امتشان مولا علی(ع)را جانشین خویش معرفی کردند .این واقعه در مکانی بنام غدیر خم که آبگیری در میان مکه و مدینه است روی داد.حضرت ختمی مرتبت در این مکان پس از قرائت خطبه ای بازوی حضرت علی(ع) را به دست گرفتند و به یاران خویش از مهاجر و انصار فرمودند: هر که را من مولایم ،علی مولای اوست. به این علت این روز در تاریخ شیعه اهمیت ویژه ای دارد و به نام عید غدیر خم از آن یاد می کنند. من این عید سعید را به تمام دوستان مسلمانم تبریک میگم.

حافظ

زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

درطریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

درصراط مستقیم ایدل کسی گمراه نیست



قلب جغد پیر شکست

جغدی روی کنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا می کرد.رفتن ورد پای آن را وآدم هایی را می دید که به سنگ و ستون به در و دیوار دل می بندند.جغد اما می دانست که سنگ ها ترک می خورند ستون ها فرو می ریزند درها می شکنند و دیوارها خراب می شوند.او بارها و بارها تاجهای شکسته غرورهای تکه پاره شده را لابلای خاکروبه های کاخ دنیا دیده بود.او همیشه آوازهایی در باره دنیا وناپایداری اش می خواند وفکر می کرد شاید پرده های ضخیم دل آدمها با این آواز کمی بلرزد.

روزی کبوتری از آن حوالی رد می شد آواز جغد را که شنید گفت:بهتر است سکوت کنی وآواز نخوانی.آدمها آوازت را دوست ندارند غمگینشان میکنی دوستت ندارند میگویندبدیمنی وبدشگون وجزخبربدچیزی نداری.قلب جغد پیرشکست ودیگر آواز نخواند.سکوت اوآسمان راافسرده کرد.آن وقت خدابه جغدگفت:آوازخوان کنگره های خاکی من!پس چرا دیگر آوازنمی خوانی؟دل آسمانم گرفته است.جغد گفت:خدایا!آدم هایت مرا وآوازهایم را دوست ندارند.خداگفت:آوازهای توبوی دل کندن می دهدوآدم ها عاشق دل بستن دل بستن به هر چیزکوچک وهرچیزبزرگ.تومرغ تماشاواندیشه ای!و آن که می بیند ومی اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد.دل نبستن سخت ترین و قشنگ ترین کاردنیاست.اماتوبخوان وهمیشه بخوان که آوازتوحقیقت است وطعم حقیقت تلخ.جغدبه خاطر خداخواندباز هم برگنگره های دنیا میخواندوآن کس که می فهمدمیداندآوازاو پیغام خداست.


سهراب سپهری

کفش هایم کو؟!دم در چیزی نیست.

لنگه ی کفش من این جاها بود!

زیر اندیشه ی این جا کفشی!

مادرم شاید این جا دیشب

کفش خندان مرا،برده باشد به اتاق

که کسی پا نتپاند در آن


هیچ اثر از کفشم نیست

نازنین کفش مرا درک کنید

کفش من کفشی بود

کفشستان!

و به اندازه ی انگشتانم معنی داشت....

پای غمگین من احساس عجیبی دارد

شصت پای من از این غصه ورم خواهد کرد.

شصت پایم به شکاف سر کفش،عادت داشت....!


نبض جیبم امروز

تندترمی زند از قلب خروسی که در اندوه غروب

کوپن مرغش باطل بشود....

جیب من از غم فقدان هزار و صدوهشتادوسه چوق

که پی کفش،به کفاش محل خواهد داد.

(یاد باد آن که نهانش نظری با ما بود)

دوستان!کفش پریشان مر کشف کنید!

کفش من می فهمید که کجا باید رفت،

که کجا باید خندید.

کفش من له می شد گاهی

زیر کفش حسن و جعفر وعباس وعلی

توی صف های دراز.

من در این کله ی صبح،پی کفشم هستم

تا کنم پای در آن

وبه جایی بروم که به آن (نانوایی)می گویند!

شاید آن جا بتوان،نان صبحانه ی فرزندان را

توی صف پیدا کرد

باید الان بروم،.....اما نه!

کفش هایم نیست!کفش هایم....کو؟!


برف

زردها بی خود قرمز نشده اند

قرمزی رنگ نینداخته است

بی خودی بر دیوار.

صبح پیدا شده از آن طرف کوه (ازاکو)اما

(وازنا)پیدا نیست

گرته ی روشنی مرده ی برفی همه کارش آشوب

بر سر شیشه ی هر پنجره بگرفته قرار.

وازنا پیداست

من دلم سخت گرفته است از این

میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک

که به جان هم نشناخته انداخته است:

چند تن خواب آلود

چند تن ناهموار

چند تن نا هشیار.




عید قربان

اولین معنایی که از عید به ذهن میرسد،تغییراتی است که انسان از ظا هر خود و یا در طبیعت می بیند.این آرایش ظاهری همچون پوشیدن لباس نو وآمدن بهار طبیعت به یک معنا عید نامیده شده است.در روایتی از علی(ع)آمده است که:هر روزی که انسان درآن به زشتی آلوده نگرددآن روز

عید است چرا که زشتی مهمترین بستر ظهور نزاع میان آدمیان است وباعث بر هم خوردن آرامش درونی وبیرونی انسانها می گرددواین همان چیزی است که با عید یعنی آرامش و شادمانی منافات دارد.

از سوی دیگر حرکت انسانها به سوی علم ومعرفت همواره با شادمانی

و نشاط توام است خاصه آنکه وقتی انسان معنای جدیدی کشف میکند

ابتهاج زائدالوصفی تمام وجود آدمی رادر بر می گیرد،آن لحظه تازه عید نامیده می شود.

معنای دیگری که از عید عارفان به ما آموخته اند با جان باختن وقربانی کردن جان خویش در پای معشوق است.

ونماد ظاهری آن ایام حج و عید قربان است که حیوانی را انسان به عنوان

تحفه وهدیه به طرف جایگاه معینی میبرد تا برای کامل شدن عبادت قربانی کند.

عید قربان بر همگان مبارکباد.


 

شمس لنگرودی

بی تابانه در انتظار توام

غریقی خاموش

در کولاک زمستان.

فانوس های دور سو سو می زنند

بی آنکه مرا ببینند

آوازهای دوربه گوش می رسند

بی آنکه مرا بشنوند.

من نه غزالی زخم خورده ام

نه ماهی تنگی گم کرده راه

نهنگی توفان زادم

که ساحل بر من تنگ است.

آنجا که تو خفته یی

شنزاری داغ

که قلب من است.

عرفه

روز عرفه،روز شناخت است.عرفه روزی است که خدای سبحان بندگان خود را به عبادت واطاعت خویش فرا می خواند وخوان کرم و احسان ولطف خود را برای آنان می گسترد و درهای مغفرت و بخشش و رحمتش را بر روی آنان می گشاید.  التماس دعا

عشق واقعی

یک لک لک نر در عملی شگفت انگیز همه ساله 13 هزار کیلومتر را برای رسیدن به همسر بیمار و معلول خود پرواز می کند.همه ساله با فرارسیدن بهار "رودان"لک لک نرپس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری از آفریقای جنوبی به کرواسی باز می گرددتاهمسربیمارخودراکه"مالنا"نام داردملاقات کند.مالنا،لک لک ماده ای است که به سبب یک جراحت قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.استیپان فوکیک "زیست شناسی که از سال 1993به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد:"رودان هرسال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گرددودرطول تمام این سالها به مالنا وفادار بوده است.امسال پنجمین سال پیاپی است که شاهد این منظره بوده ام.یک بال مالنا درسال 1993توسط چند شکارچی زخمی شدوبه این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز  باز ماند.امسال ماجرای عشق "رودان ومالنا"مورد توجه بسیار زیاد خبرنگاران و علاقمند قرار گرفته وبه همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده "برودسکی واروس" ر شرق کرواسی گرد هم آمده بودند اما "رودان "بدون توجه به این افراد مستقیما به سوی آشیانه،در جایی که مالنا انتظار اورا می کشید پرواز کرد.

سایر لک لک ها به صورت جفت جفت ظرف پنچ شش روز به آشیانه های خود باز می گرددند در حالی که "رودان"اولین لک لکی است که به مقصد می رسد چون "مالنا"در خانه بی صبرانه انتظاراورامی کشد.به گفته این زیست شناس همانند پنچ سال گذشته ظرف دو ماه اینده ،چهار پنچ جوجه لک لک متولد خواهند شد و"رودان"وظیقه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت،چون "مالنا"قادربه انجام آن نیست.سپس با فرا رسیدن زمستان ،جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند،در حالی که "مالنا"تا بهار آینده در انتظار بازگشت "رودان"وفادار خود در آشیانه خواهد ماند.



شاعر که شدم

شاعر که شدم /نردبانی بلند بر می دارم

پای پنچره ی پرسه های پسین پروانه می گذرم

وبه سکوت سلام آن روزها سرک می کشم

شاعر که شدم

می آیم کنار کوچه ی کبوتر ها

تاریخ یادگاری دیوار را پر رنگ می کنم ومی روم!

شاعر که شدم

مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم

دیگر چه فرق می کند

که معلمان چوب به دست

به یکنواختی خطوط مشق های شبانه

شک ببرند یا نبرند

شاعر که شدم سه تارم را

به سبزه های سبز سیزده گره می زنم

وآرزو می کنم

آهنگ پای صدای تو را بشنوم

شاید که شاعری

تنها راه رسیدن به دیار رویا

وکوچه های خیس کودکی باشد

یغما گلرویی

ویژگیهای انسان سالم

یک انسان سالم1-امکانات،خواسته ها،توانایی هاوعلایق خودرامی شناسد.

2-در برابر وقایع واتفاقات سخت زندگی احساس یاس وناامیدی نمی کند.

3-از زندگی،بیشتر احساس رضایت و خوشی می کندوکمترگرفتارنارضایتی وناخوشی می شود.

4-قادر به برقراری ارتباطات ومناسبات دوستانه وصمیمانه با دیگران است.

5-خودعهده دارزندگی خویشتن است.

6-خودودیگران را دوست داردوازمحبت کردن به آنهالذت می برد.

7-به ماهیت وجودی خود پی برده بدوخوب خودرامی شناسدو قبول دارد.

8-آشفتگی وناراحتی های خودرابه نحو قابل قبول وجامعه پسندآشکار میکند.

9-درتوانایی خودکنترل خوبی دارد،در تنهایی وجمع احساس شادی وخوشی می کند.

10-واقعیت هاراهمان گونه که هست می پذیرد.

11-دیگران راتحقیرنمی کندوبرای خودمزیتی قائل نمی شود.

12-اجازه نمی دهدتحت تسلط دیگران قرارگیردودیگران را هم تحت تسلط خوددرنمی آورد.

13-ازهرفرصتی برای دورشدن ازنگرانی ورسیدن به شادی استفاده می کنداما بذله گویی اوموجب آزارواذیت دیگران نمی شود.

14-اجازه تقویت حالت هایی نظیربدبینی،سوءظن،غرور،نخوت،رشک،حسد

خودخواهیوهیجانهای منفی ازاین قبیل رادرخودنمی دهد.

15-دیگران ازدست ودل وزبان،پنداروکردارش درامانند.

2

شیوانا

یکی از شاگردان  شیوانا فردی بسیار مودب بود وهر وقت می خواست شاگرد دیگری راصدا بزند با احترام او را صدا می کرد.بقیه شاگردان هم متقابلا با احترام با او بر خورد می کردند و در واقع هیچ کس با او شوخی نمی کرد .برعکس یکی دیگر از شاگردان شیوانا شخصی بسیار شوخ وخودمانی بود و برای هر کسی اسمی گذاشته بود و با همه شوخی میکرد .یک روز این شاگرد شوخ توسط جمعی از شاگردان مورد تمسخر قرار گرفت و بسیار خشمگین وعصبانی شد.باهمان حالت خشم نزد شیوانا امد وگفت:این افراد به من بی احترامی می کنند و مرا جدی نمی گیرند.بگوئید چه کنم ؟شیوانا لبخندی زد و گفت!ایا تا به حال دیده ای یکی از افراد مدرسه یا اهالی دهکده به آن شاگرد مودب چیزی بگوید!؟شاگرد شوخ طبع گفت:معلوم است که نه!اوآنقدر با همه با احترام بر خورد می کند که آدم خجالت می کشد به او چیزی بگوید.چون اگر چنین کند حرمت خود توهین کننده شکسته میشود! شیوانا گفت:دقیقا همین است که گفتی!این دوست با ادب و متین ما خودش احترامی را که می خواهد،خلق کرده است.چگونه!؟خیلی راحت!او به دیگران احترام می گذاردوبه خودش اجازه نمی دهد به اشخاص دیگر توهین کند.متقابلا همه کسانی که با او سروکار دارند هم به همین شکل با او برخورد می کنند.در واقع او با این رفتارش به دیگران می گوید تنها راه بر قراری ارتباط موثربااوروش مودبانه است.

ادامه نوشته

سعدی

دوش مرغی بصبح می نالید         عقل و صبرم ببرد وطاقت وهوش

یکی از دوستان مخلص را             مگر آواز من رسید بگوش

گفت باورنداشتم که ترا               بانگ مرغی چنین کند مد هوش

گفتم این شرط آدمیت نیست         مرغ تسبیح گوی و من خاموش


سفرنامه

من این مطلب را از ماهنامه بین المللی گردشگری انتخاب کردم برای من خیلی جالب بود.سمیه(نسیم)یوسفی وجعفر ادریسی زوج جوانی هستند که پس از چندین سال فعالیت کوهنوردی و سنگ نوردی و آشنا شدن با افرادی که با دوچرخه مسیرهای بین کشورهای مختلف را طی کرده اند،تصمیم به سفری به دنیا را گرفتند.البته این مطلب مربوط به سال 1386 می شود .آنها اردیبهشت 1386 سفر خود را آغاز کرده واکنون پس از گذشت 2سال و رکاب زدن مسافتی20000 کیلومتری در میان چندین کشور جهان با شعار حفظ محیط زیست و صلح ودوستی به میهن باز گشتند.چقدر خوبه که همه زوجهای جوان مانند این عزیزان با هم تفاهم داشته باشند.من با خواندن سفرنامه انها واقعا لذت بردم،خوش به حالشان
ادامه نوشته

ناهنجاری

من طرفدار تیم پرسپولیس هستم . ولی دو نفر از بازیکنان این تیم با حرکات زننده خودشان بد جوری روح طرفداران این تیم رو ازردند.این دو نفر به نظر من لیاقت بازی دراین تیم را ندارند. آنها باید خود را تزکیه کنندو رفتاروکردار گفتار خود را پالایش کنند.تا لیاقت بازی در این تیم یا تیمهای دیگر راپیدا کنند با توجه به اینکه انسان جایزالخطاست میشودآنها را بخشید به شرط اینکه رفتارشان را درست کنند.شما طرفداران پرسپولیس نظرتان چیست؟

فروغ

دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد،می دانم،می دانم،می دانم وپرستوها:در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گرددوبدین سان است که کسی میمیرد و کسی می ماند.

از دوستانی که گوشه چشمی به وبلاگ من داشتند و زحمت کشیدند نظر خود را ابراز کردند تشکر می کنم .

شعری از فروغ

از ورای پلکهای نیمه باز،خسته دل نگاه می کنم /مثل ابرها از کنار من تو دور می شوی /دور می شوی ،روی خط سربی افق/یک شیار نور می شوی

تو می توانی

هیچ گاه نیندیش که نمی توانی ،بیندیش که می توا نی .در پرتو ایمان و توکل به خدا و دلسپردن به او هر نا ممکنی ممکن می گردد.حتی با دو پا بر روی اب راه رفتن و با دو دست در هوا به پر واز در امدن.

ادرنالین

میگه افزایش ادرنالین خون جون تو معرکه اس. وقتی دیدمش بد جوری پکر بود .گفتم ها چته ؟گفت سربسرم نذار وگرنه....گفتم نه بگو وگرنه چی ،نگام به نگاش افتاد .دعوا دعوا میزد .از چشاش شراره می بارید گفت بدجوری خمارم .یکه خوردم یعنی چی . گفت جا خوردی میدونی چیه من معتاد هیجان و جنگ ودعوا وبزن بزنم وقتی از خشم داد میزنم کتک کاری میکنم جون تو کیفی داره حال می کنم خنک می شم ادرنالین خونم میره بالا کیفور میشم.هر وقت با کسی دعوام میشه خودمو زنده احساس می کنم.حالم بد جوری گرفت مارو بگو،با کی طرح رفاقت ریختیم.با خودم فکر کردم تا منم دچار مرض اون نشدم بهتر فرارو بر قرار ترجیح بدم .گفتم په من میرم تا زیر مشت ولگد تو نیافتادم.عجب ادمای تو این دور و زمونه پیدا میشه اعتیاد از این نوعش رو ندیده بودم.بعضی ها به عواطف نیرومندی،نیاز دارند.که با اظهار خشم همراه است.معتادان به خشم منتظرند که دچار طوفان غضب شوند و از خماری در بیایند این افراد مشکل می توانند اعتیاد به خشم را ترک کنند.

ازادی

تمام موجوداتی که برروی زمین زندگی میکنند،این زندگی رو با قوانین طبیعت ادامه می دهند وباهمین قوانین طبیعت است که شادیها،افتخارات وازادیها درهمه جا گسترده است .اما این فقط انسان بدبخت است که از برکت ازادی محروم مانده است،چون برای خود قوانینی ساخته که روح جاویدان او را به بند کشیده است.وبه دور جسم و جان و عشق وارزوهای خود دیوار سیاهی که مثل دیوار زندان است ساخته وبه این ترتیب برای قلب وروح وزندگی خود گور عمیقی کنده است.و اگر یکی دلبستگی خود رابا این قوانین و سنتهای خود ساخته قطع کند،انوقت مردم می گویند او کسی است که باید از میان ما طرد شود.واین است کسی که سقوط کرده وناپاک است و مستحق مرگ........ایاروزی می شود که انسان ازاد شود تا به خاطر خداوند بزرگ فقط در روح خودش و خواسته های این روح که یک ودیعه الهی است زندگی کند؟

عقل دور اندیش

با به کار بردن عقل دور اندیش می توان از بیراهه زودتر به مقصود رسید وبا وسایل غیر مستقیم حقایق و اطلاعات مستقیم بدست اورد.این نظر منه،نظر شما چیه؟

صید

به نظر شما می شود به وسیله قلاب دروغ ماهی حقیقت رو صید کرد؟

مشیت الهی

وقتی که راه خود را گم کرده ایم ،خداوند درهای کسب تجربه هایی را بر ما می گشاید که ما انها را مصیبت می پنداریم ،در واقع این تجربه ها برای باز گرداندن ما به راه صحیخ است .به خرد و عشق او تو کل کنیم.

عشق

چرا برای دیگران بیشترین گل را روزی ارسال می کنیم که زنده نیستند تا از ان لذت ببرند.مگذار پیوندهایت بر اثر غفلت بپوسند وبمیرند.چیزهایی که نا گفته می ماند می تواند کوهی از سوتفاهم ایجاد کند.باید بدانیم چه می خواهیم،احساسمان چیست و عقیده مان کدام است واینها را به روشنی وبی خشم وبی ترس بیان کنیم.ترسی که از لبخند زدن ،بیان احساس وایجاد رابطه ی دوستانه با دیگران درما وجوددارد مثل ترسی است که هنگام نخستین دوچرخه سواری بر وجودمان غالب بود ،ترس وخطری که با تمرین کردن مغلوب سرور و لذت شد.برای اموختن عشق باید پیوسته تغییر کنی.