خا طره ی شب چهارم....
دو گلوله بر سر طفل خورده بود.اطاقی پاکیزه و محقر و آرام و آراسته بود.شاخ گلی بر تصویری دیده میشد و جده ی پیری در آنجا می گریست.بچه را آهسته برهنه کردیم.دهان بیجانش گشاده و چشمان وحشت زده اش غریق مرگ بود.چنان می نمود که بازوان فرو آویخته اش تکیه گاهی میجوید.فرفره ای از چوب شمشاد در جیب داشت گلوله سرش را چنان سوراخ کرده بودند که انگشتی در آن جای میگرفت.درخت توتی را که شیره از آن فرو می چکد دیده اید؟سر او هم مانند چوبی سوراخ بود. وقتی که لباس از تن طفل برون می کردیم جده اش برو نگریست و گریه کنان گفت:چقدر سفید است!چراغ را نزدیکتر بیاورید.خدایا زلفهای قشنگش بر شقیقه چسبیده است! سپس بچه را بر زانو گرفت. شب شوم غم انگیزی بود.هنوز از کوچه صفیر گلوله بگوش میرسید و اطفال دیگری را می کشتند.یکی از ما گفت:باید بخاکش سپرد.پارچه ی سپیدی از گنجه ی چوب گردو بیرون کشیدیم.ولی جده اش او را پیش بخاری می برد.گفتی که می خواهد اندام خشکیده اش را گرم کند.ولی افسوس که چون دست سرد مرگ به چیزی رسید دیگر با آتشهای این خاکدان گرم شدنی نیست!پیرزن خم شد جورابهای بچه را از دو پایش بیرون کشید .پاهای مرده را در دستهای فرسوده ی خود گرفت و گریه کنان فریاد زد:آقا خیلی غم انگیز و جگر سوز است این بچه هشت سال بیشتر نداشت به مدرسه می رفت آموزگاراتش ازو راضی بودند.آقا هر وقت که من می خواستم نامه ای بنویسم او برایم می نوشت.آیابعد از این بچه ها را هم می کشند؟ایوای!پس همه قاتل و راهزن شده اند؟انصاف بدهید این بچه بامداد امروز پیش این پنجره در کوچه بازی میکرد.چرا این وجود کوچک بدبخت را کشتند؟از کوچه می گذشته است برو یش تیر انداخته اند.آقا نمیدانید مثل حضرت عیسی ملایم و مهربان بود .من پیرم مردنم خیلی ساده و طبیعی است .آقای بناپارت می توانست به جای فرزندم مرا بکشد! سپس اندکی خاموش ماند.گلویش را گرفته بود.پس از لحظه ای باز دوباره زبان گرفت ما هم گرد او می گریستیم.گفت:ترا بخدا به من بگوئید که بعد ازو با تنهایی چکنم؟از مادرش جز او یادگاری نداشتم برای چه او را کشتند؟آخر علتش را به من بگوئید این بچه که زنده باد جمهوری نگفته بود!ما همگی کلاه در دست اندوهگین ایستاده بودیم و سرا پای وجودمان در آن عزای تسلی ناپذیر میلرزید. ویکتورهوگو
+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۰ ساعت توسط مهربان
|